خواجه محمد پارساى بخارائى ( پارسا )
46
قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند )
يكى از كبرا - قدس اللّه ارواحهم - مىگويد : لا اقبل من قلبى الا بشاهدين عدلين : الكتاب و السنة . آن شام كه عبد اللّه خجندى به ما پيوست ، در آخر دوازده سال ، بعد از واقعهيى كه خواجهء امام محمد على حكيم ترمذى - قدس اللّه روحه - در ترمذ به او نموده بودند ، و او را در آن واقعه فرموده كه : خود را تشويش مده ، اين زمان وقت آنچه مىطلبى نيست ، اين معنى در بخارا بعد از دوازده سال ترا خواهد بظهور آمدن ، و به صحبت آن كس خواهى رسيدن . و قصهء واقعهء خود تمام بگزارد ، و اظهار طلب كرد . هم در آن شب در واقعه ديده شد كه مرا بردند و به گنجخانهيى رسانيدند . دريچهيى بر آن گنجخانه پديد آمد . و بر آن دريچه زنجير و قفلى . كليد آن قفل را بياوردند و به من تسليم كردند . مرا ميل آن شد كه آن قفل را بگشايم ، اندكى بگشادم . شعلهيى بزرگ بيرون آمد . با خويشتن گفتم : اگر در را حاليا تمام بگشايم ، كسى را قوت اين شعلهها نتواند بود ؛ و چون كليد با من است ، هر وقت كه اختيار باشد به مقدار مصلحت مىتوان گشود . * در صفت اهل تمكين گفتهاند : از رق تصرف احوال آزاده شدهاند ، حجاب از پيش بصيرت ايشان به كلى برخاسته است ، به هيچ سببى از اسباب تغيرى و ضعفى به حال ايشان راه نيابد ، و هيچ چيز از ممكنات ، سر ايشان را از مشاهدهء محبوب و اشتغال به او مشغول نتواند كرد . اختلاط با خلق و مشاهدهء احوال ايشان در ايشان اثر نكند ، و صفت ايشان را تغيير